X
تبلیغات
اقاقیا
اقاقیا
 
قالب وبلاگ
 

رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا
ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا

ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

 

 حضرت مولانا


[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 16:16 ] [ ]

 

 

چه کشکی ؟ چه پشمی ؟

 

برای دیدن مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ 13:1 ] [ ]

شعری در وصف خدا

زنده یاد قیصر امین پور

 

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها


 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا


 

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور


 

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او


 

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان


 

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش


 

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب


 

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش راه نیست


 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود


 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین


 

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود


 

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


 

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها


 

زود می گفتند : این كار خداست

پرس وجو از كار او كاری خداست


 

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است


 

تا ببندی چشم، كورت می كند

تا شدی نزدیك، دورت می كند


 

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند


 

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود


 

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم


 

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین


 

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...


 

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


 

هر چه می كردم، همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود


 

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه


 

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله


 

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود


 

...


 

تا كه یك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر


 

در میان راه، در یك روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا


 

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!


 

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


 

با وضویی، دست و رویی تازه كرد

با دل خود، گفتگویی تازه كرد


 

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟


 

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست


 

مهربان وساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است


 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی


 

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست


 

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است


 

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد


 

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...


 

...


 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست


 

دوستی، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر


 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد


 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود


 

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا


 

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره ی دل را برایش باز كرد


 

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد


 

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت


 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد


 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سكوت آواز خواند


 

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد


 

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت


 

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."


[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ 12:28 ] [ ]

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

 به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
 

در اين بازار  عطاران مرو هر سو چو بيكاران

 به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
 

ترازو گر نداري پس تُرا   زو  ره   زند هر كس

 يكي قلبي بيارايد   تو پنداري كه زر دارد
 

تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم

تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد
 

به هر ديگي كه ميجوشد  مياور كاسه و منشين

 كه هر ديگي كه ميجوشد  درون چيزي دگر دارد
 

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد

 نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد
 

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله مستان

 ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد


بنه سر گر نميگنجي ، كه اندر چشمه سوزن

 اگر رشته نميگنجد ازآن باشد كه سر دارد
 

چراغ است اين دل بيدار، به زير دامنش مي دار

 از اين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد
 

  چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي

 حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد
 

 چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را ماني

 كه ميوهي نو دهد دايم درون دل سفر دارد
[ دوشنبه پنجم مهر 1389 ] [ 9:28 ] [ ]

ای شکوه بی کران اندوه من!

آسمان – دریای جنگل – کوه من!

گم شدی ای نیمه ی سیب دلم

ای منِ من! ای تمامِ روح من!

ای تو لنگرگاه تسکین دلم!

ساحل من، کشتی من! نوح من!

قدر اندوه دل ما را بدان

قدر روح خسته و مجروح من:

هر چه شد انبوه تر گیسوی تو

می شود اندوه تر اندوه من!

[ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 ] [ 15:53 ] [ ]

شعری از روی خستگی (قیصر امین پور)

"برای مشاهده مطالب روی ادامه مطلب کلیک نمایید"


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 8:55 ] [ ]

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است

 

ور به سختی گذرد یک نفسش بسیار است

[ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ] [ 9:5 ] [ ]

ای جماعت چطوره حالاتتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم نشه

از سربنده سایتون کم نشه

راز و نیاز و بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

باز یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست حسینیش نمی دونم چرا

بینی و بینیش نمی دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی دن مثل قدیما دوستا

شاپرکا به نیش مجهز شدن

غریب گزا هم ، آشنا گز شدن

شعرم اگر سست و شکست وبست است

سرزنشم نکن دلم شکست است

آدم دل شکسته بهش هرج نیست

شعر شکسته بسته بهش هرج نیست

تاکه میوفته دندونای شیری

روی سرت می شینه برف پیری

کمیسیون مرگ میشه تشکیل

درو میشن بزرگترای فامیل

یه دفعه همکلاسیا پیرمیشن

همبازیا پیر و زمین گیر میشن

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امام زاده داوود

گذشت دوره ای که ما ، یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های غربی صناعت

عشق گرفتن از شما ، جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروانسرا نیست

یه چیز میگم ایشالله دلخور نشید

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد ، شهر درده

قربون شکل ماهه هرچی مرده

مردای ده مردای کاه و گندم

مردای ده مردای خان هشتم

مردای پشت کوه مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چپوقها به پر شالشون

لشگر بچه ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق

قلیونشون برا، دماغشون چاق

صبح سحر پامیشن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چهارتای رستمن به قد و قامت

پیکرشون توپ ، تنشون سلامت

نبوده غیره گرده گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلامشون دعا ، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی ریا

مردای نازدار ، مرد شهرند

با خودشون همین قبیله قهرند

مردای اخم و تعنه بی دلیل

مردای سر شکسته زن زلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده

اگر برن چهارتا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعتم اضافه کاری

توی رگاشون می کشه تنوره

تری گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترقه هاشون

همیشه تو هم سگرمه هاشون

به زیر دست ، ترش و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مزان شکها

دایره المعارف کلکها

بچه بدنیا میارن با نذور

اغلبشون یه دونه اون هم به زور

پیش همه از عاطقه دم میزنن

پشت سر اما واسه هم می زنن

اینجا مهم فقط مقام و پسته

مردای شهری کارشون درسته

مشتی حسن چای و سماورت کو

سینی باقالی و گلپرت کو

ای به فدای ریخت و شکل تیپت

بوی چپوق نمیده عطر پیپت

مشتی حسن قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اونکه دهاتی و نجیبه مشتی

میون شهریا غریبه مشتی

قدیمترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه ، معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم کشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی عصر سی دی

بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

تقی به فکر رونق نقی نیست

کسی به نفع مابقی نیست

مقاله ها پشت هم اندازیه

جناح وباند و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میزو صندلی عزیزه

تموم فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

یه عمره دو دو زده چشم و چارت

که خش نیفته روز میز کارت

اونا که مرد و زن دعا گوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

بیا بشین که اگه میز وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگر بالای منبر می شست

جوون سه چهار پله پایین تر می شست

معنی شان و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اونقدر درامه

که عید پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سرنونه مشتی

دوره آخر الزمونه مشتی

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ] [ 10:23 ] [ ]

ای که میپرسی نشان عشق چیست ؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست !

عشق یعنی مهر بی چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر بی اما ، اگر

عشق یعنی رفتن با پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او

حرف های دل ، بدون گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی

عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زندگی

باد بان و نردبان زندگی

عشق یعنی دشت گلکاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار

باور امکان با یک گل بهار

در خزانی برگریز و زرد و سخت

عشق ، تاب آخرین برگ درخت

عشق یعنی روح را آراستن

بی شمار افتادن و برخاستن

عشق یعنی زشتی زیبا شده

عشق یعنی گنگی گویا شده

عشق یعنی مهربانی درعمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا

دیدن افتادگان زیر پا

زیر لب با خود ترنم داشتن

بر لب غمگین تبسم کاشتن

عشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی

عشق ، زیبایی ، زلالی ، روشنی

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده

عشق یعنی ماهی راهی شده

عشق یعنی آهویی آرام و رام

عشق صیادی بدون تیر و دام

عشق یعنی برگ روی ساقه ها

عشق یعنی گل به روی شاخه ها

عشق یعنی از بدی ها اجتناب

بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا ، ناتوان عشق باش

پهلوانا ، پهلوان عشق باش

ای دلاور ، دل بدست آورده باش

در دل آزرده منزل کرده باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن

بی پر و بی پیکر و بی سر شدن

عشق یعنی خدمت بی منتی

عشق یعنی طاعت بی جنتی

گاه بر بی احترامی ، احترام

بخشش و مردی به جای انتقام

عشق را دیدی ، خودت را خاک کن

سینه ات را در حضورش چاک کن

عشق آمد ، خویش را گم کن عزیز

قوت ات را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را گم کنی

عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش ، از آئین مپرس

هر کسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد

در تنور عاشقی سردی مکن

در مقام عشق ، نامردی مکن

لاف مردی میزنی ، مردانه باش

در مسیر عاشقی افسانه باش

دین نداری ، مردمی آزاده باش

هرچه بالا میروی افتاده باش

درپناه دین ، دکانداری مکن 

چون به خلوت میروی کاری مکن

عشق یعنی ظاهر باطن نما

باطنی آکنده از نور خدا

عشق یعنی عارف بی خرقه ای

عشق یعنی بنده بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی

تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین

آسمانی کردن روی زمین

عشق گوید مست شو گر عاقلی

از شراب  غیر انگوری ولی

هر که با عشق آشنا شد ، مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد

کاش در جامم شراب عشق باد

خانه جانم خراب عشق باد

هرکجا عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود ممکن شود

درجهان هرکار خوب و ماندنی ست

رد پای عشق در او دیدنی است

شعرهای خوب دیوان جهان

سر عشق است و سرود عاشقان

عشق یعنی شور هستی در کلام

عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام

 

 

 

 

 

[ شنبه سی ام آذر 1387 ] [ 11:43 ] [ ]

دلت را خانه ما کن  مصفا کردنش با من

به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی را که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

به ما گو حاجت خودرا اجابت می کنیم آری

طلب کن هرچه میخواهی مهیا کرنش با من

اگر گم کرده ای جانا  کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش  دق الباب کردن با من

تو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حاجت را

بیاور نیک و بد را منها کردنش با من

بخوان آن آیه ها  تفسیرو معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نا امید از رحمت

تو نام توبه را بنویس  امضاء کردنش با من

 

 

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 15:24 ] [ ]
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد                 خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 15:6 ] [ ]

                         خوابیم و خیالیم و دگر هیچ         تکرار ملالیم و دگر هیچ

                           بر شاخه نورسته این باغ          یک میوه کالیم و دگر هیچ

                           بر شاخه نورسته این باغ           یک میوه کالیم و دگر هیچ

                           گویا تر از آئینه و آبیم                 صافیم و زلالیم و دگر هیچ

                           دشتی ز شکوفائی داغیم          باغی ز نهالیم و دگر هیچ

                          یک چند خط و چند علامت          یکمشت سوالیم و دگر هیچ

                                                                                                      " علی هوشمند "

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 14:17 ] [ ]

ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم

آه که معلوم شد آه که من کیستم

موج خروشنده ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 14:4 ] [ ]

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام اندازمت وانگه گرفتارت شوم

 

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 13:49 ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
Google


در اين سايت
در كل اينترنت

معرفي صفحه به دوستان

* نام شما

ايميل شما *

ايميل دوست شما *

ايميل دوست ديگر شما

امارگیر حرفه ای سایت

Music Code By: AvA

چت روم فارسي و پرسرعت

  • مرکز دانلود رایگان
  • قالب پرشین بلاگ